هانوی
هانوی، پایتختِ هزارسالهی ویتنام، شهری است که آرام نفس میکشد؛ کوچههای تنگِ محلهی قدیم، بوی قهوهی داغ، دریاچههای مهگرفته و معبدهایی که قرنها سکوت و تاریخ را در خود نگه داشتهاند. اینجا موتورها از میانِ بازارهای شلوغ راه میگشایند و درست چند قدم آنسوتر، پیرمردی کنارِ دریاچه تایچی میکند. هانوی جایی است که گذشته و امروزِ ویتنام، دوشادوشِ هم و بیشتاب، قدم میزنند.

صبحِ زود که مه از روی آب برمیخیزد، برجِ لاکپشت در میانِ دریاچه مثلِ خاطرهای کهن ظاهر میشود و پیرمردانِ محل، آرام، تایچی میکنند. پلِ سرخِ چوبی تو را به معبدِ نگوکسون میرساند، جایی که افسانهی شمشیر و لاکپشتِ مقدس هنوز زنده است. دورِ آب که قدم بزنی، از هیاهوی شهر جدا میشوی و ریتمِ آرامِ هانوی تو را با خود میبرد. همینجاست که درمییابی چرا دلِ این شهرِ کهن اینگونه آهسته و عمیق میتپد.

سیوشش کوچه که هرکدام روزی خانهی یک پیشه و صنف بودهاند؛ کوچهی حریر، کوچهی نقره، کوچهی داروهای گیاهی. هنوز صدای چکشِ مسگران، بوی ادویهی داغ و رنگِ فانوسهای کاغذی در این هزارتو زنده است. موتورها از میانِ جمعیت راه باز میکنند و فروشندههای دورهگرد با کلاهِ مخروطی، بساطشان را روی دوش میبرند. گمشدن در این کوچهها، بینقشه و بیعجله، بهترین راهِ شناختنِ روحِ واقعیِ هانوی است.

نخستین دانشگاهِ ویتنام، بنا شده در سدهی یازدهم، با حیاطهای پیاپی که تو را آرامآرام به دلِ سکوت میبرند. لوحهای سنگی بر پشتِ لاکپشتهای مرمری، نامِ دانشمندانی را که قرنها پیش در اینجا درس خواندهاند جاودانه کردهاند. زیرِ سایهی درختانِ کهن و میانِ برکههای آرام، حالی از احترام و دانش در هوا شناور است. اینجا معبدی است به افتخارِ کنفوسیوس و ستایشی است از خردی که هزار سال در خاکش تهنشین شده.

میدانی وسیع و سنگی، با بنایی باوقار که پیکرِ بنیانگذارِ ویتنامِ نوین را در خود جای داده و نگهبانانی که با نظمی آیینی از آن پاسداری میکنند. اطرافِ آرامگاه، کاخِ ریاستجمهوری، خانهی چوبیِ سادهی «عمو هو» و برکهای آرام گسترده شدهاند. ایستادن در این میدان، ایستادن در برابرِ روایتی است که یک ملت را از استعمار به استقلال رساند. اینجا قلبِ سیاسی و نمادینِ کشور میتپد و تاریخِ معاصر، ملموس و نزدیک میشود.

بزرگترین دریاچهی هانوی، با پهنهای که در غروب به آینهای طلایی بدل میشود و معبدِ کهنِ ترانکوئوک که کهنترین معبدِ بوداییِ شهر است و بر زبانهای از خاک، شناور بر آب بهنظر میرسد. دورِ دریاچه، کافهها و باغها جا خوش کردهاند و مردمِ شهر برای دوچرخهسواری و تماشای غروب به اینجا میآیند. وقتی خورشید در آب میشکند و آسمان نارنجی میشود، هانوی شاعرانهترین و آرامترین چهرهاش را به تو نشان میدهد.

بازارِ دونگسوان، بزرگترین بازارِ سرپوشیدهی هانوی، ساختمانی سهطبقه در شمالِ محلهی قدیم است که بیش از یک سده سابقه دارد. طبقهی همکف پر از خوراکی، ادویه و کالای روزمره است و طبقههای بالا به پارچه، پوشاک، کیف و اسباببازی اختصاص دارند. راهروهای باریک و انبوهِ اجناسِ رویهمچیده، گشتن در آن را به ماجرایی سرگرمکننده بدل میکند. شبها کوچهی پشتِ بازار به راستهی غذای خیابانی تبدیل میشود و میز و چهارپایههای کوتاه تا دیروقت پر میمانند.

خیابانِ قطار کوچهای بسیار باریک در دلِ هانوی است که ریلِ راهآهن درست از میانِ آن و تنها چند وجب دورتر از درگاهِ خانهها میگذرد. مردم همانجا زندگی میکنند؛ لباس میشویند، غذا میپزند و کافههای کوچک صندلیهایشان را کنارِ ریل میچینند. کمی پیش از رسیدنِ قطار، همهچیز با نظمی تمرینشده جمع میشود و کوچه در سکوت منتظر میماند. عبورِ پرصدای واگنها از این شکافِ تنگ، صحنهای غریب و بهیادماندنی است که کمتر جایی در جهان نظیرش پیدا میشود.

معبدِ تکستون نیایشگاهی کوچکِ چوبی است که بر یک ستونِ سنگی در میانِ حوضی از نیلوفرِ آبی ایستاده و از دور مثل گلی است که از آب سر برآورده. بنای نخستین به سدهی یازدهم و روزگارِ سلسلهی لی بازمیگردد و افسانهی ساختِ آن با خوابی که امپراتور دید پیوند خورده است. پلکانی باریک به ایوانِ کوچکِ بالا میرسد و بوی عود و صدای زنگ، فضای آن را آرام نگه داشته است. معبد در محوطهی سرسبزِ مجموعهی آرامگاهِ هوشیمین قرار دارد و بازدید از هر دو در یک مسیر ممکن است.